دختر آفتاب
دختر آفتاب
وب نوشته های من
تاريخ : پنجشنبه 11 خرداد 1391 | نویسنده : هلیا
بازدید : مرتبه

 Hello 
Hi Glitter Graphics and Scraps for Orkut, Myspace, Hi5

1680845uttxqhbxj1.gif

 من هلیا هستم 13 سالمه و در تهران زندگی می کنم.

امیدوارم از وبم خوشتون بیاد .

نظر یادتون نره!!!!!!!!!

 

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 24 آبان 1391 | نویسنده : هلیا
بازدید : 362 مرتبه

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!
وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 11 خرداد 1391 | نویسنده : هلیا
بازدید : 570 مرتبه

خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییلییییییییییییییییییییییییییییییییییی وقته که به این جا سر نزده بودم و علتش

هم درس و کارهای مدرسه بود اما بالاخره وقت آزاد پیدا کردم تا یک سری به این جا بزنم.

 اما خبر جدید هم این بود که  مدرسه مون به ما کرم ابریشم داده تا مراحل تبدیل شدن اون به پروانه رو

از نزدیک ببینیم وخودمون پرورشش بدیم.

 

من هم یک سری عکس از اونها گرفتم تا شما هم اونها رو ببینید 

 

اونها مدام درحال برگ خوردن هستند واز جاشون تکون نمی خورن.

توضیح کوتاهی درباره ی کرم های ابریشم:

اول اولش که بهم دادنشون خیییییییییییییییییییییییلییییییییییییییییییییی کوچواو بودن اما در طول یک هفته

خیییییییییییییییییییییییییلیییییییییییییییییییییی بزگ شدن

فقط برگ توت سفید می خورن.

هیچ بیماری رو به انسان منتقل نمی کنن.

خیییییییییییییییییییییلیییییییییییییییییییییییییییی نرم و لطیفن.

توی پست بعدی عکس های پیلشون رو هم می ذارم.

نظر یادتون نره !!!!!!



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 10 خرداد 1391 | نویسنده : هلیا
بازدید : 649 مرتبه

ناصر الدین شاه قاجار بنا بر نذری که داشت سالی یک روز در فصل بهار به روستای سرخه حصار در شرق

تهران می رفت.به فرمان او دوازده دیگ آش بار می گذاشتند که در آن ترکیب نامناسبی از تکه های گوشت

و انواع خوردنی ها می ریختند که این ترکیب نا موزون را به آش شله قلمکار تشبیه کرده بودند.

در این روز هر یک از اعیان واشراف در پختن آش کاری را به عهده داشتند. شاه سبزی آش را پاک میکرد و

اتابک نخود آن را. خلاصه در این جشن آش پزان هر یک از ارکان دولت کاری را به عهده داشتند.پس ازآن که

آش پخته می شد آن را در کاسه های بزرگ و کوچک به تناسب مقام اشخاص ریخته و برای هر یک می

فرستادند و رسم چنین بود که آن شخص پس از خوردن آش کاسه ی خود را پر از پول کرده نزد شاه می

فرستاد. کسانی که مقام بالا تری داشتند آرزو می کردند پایین ترین مقام را داشته باشند تا پول کم تری

بدهند و چون کاسه ی هر کس که بزرگ تر بود باید پول بیش تری می پرداخت می گفتند :

کاسه داغ تر از آش است.

نظر یادتون نره!!!!!!



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 9 آبان 1390 | نویسنده : هلیا
بازدید : 576 مرتبه
يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند اما پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است. اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را در ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد. مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد.. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.
دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است...


موضوع :
تاريخ : جمعه 29 مهر 1390 | نویسنده : هلیا
بازدید : 2505 مرتبه

مدرسه  ها باز شده و من خیلی خوشحالم که دوباره به مدرسه میرم

مدرسه جدیدمو خیلی دوست دارم خیلی هم بزرگتر از دبستانم هست

ولی تعدادمون توی   کلاس خیلی کمه و این از نظر من خوبه

برای هر درسی هم یک معلم جدا گانه داریم که هر کدومو هنوز یه کم میشناسم

چند هفته دیگه که اونارو بهتر شناختم راجع بهشون مینویسم .

همون هفته اول معلم پرورشی مون کلاس رو به چند گروه تقسیم کرد

و به هر گروه یک موضوع داد تا راجع بهش تحقیق کنیم تحقیق گروه ما

عجایب هفتگانه جهان هست و چون من مسئول   پیدا کردن مطالب بودم

خیلی از اون خوشم اومد تصمیم گرفتم  این مطلبو اینجا هم بذارم شاید شما هم دوست داشته باشید

اگه دوست داشتید برام نظر بذارید.



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 21 مهر 1390 | نویسنده : هلیا
بازدید : 486 مرتبه



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 14 مهر 1390 | نویسنده : هلیا
بازدید : 548 مرتبه

وای وای وای وای وای...عصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانی

خواهش میکنم برای من نظر بزارین

من منتظر نظراتتون هستممنتظرمنتظرمنتظرمنتظرمنتظر



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 27 شهريور 1390 | نویسنده : هلیا
بازدید : 775 مرتبه

از همه ی کسانی که از وبلاگ من بازدید میکنن خواهش میکنم برای که اگر از وب من خوشتون اومده برای

من نظر بزارین و چون ضرب المثل هایی که می نویسم خیلی زیاد هستند ومن نمیدونم کدوم ضرب المثل

مورد پسند شماست  پس برام نظر بزارین و به من بگید که کدوم ضرب المثل مورد پسند شماست و اگر اون

ضرب المثل توی کتابم بود و وقت نوشتنش رو داشتم براتون می نویسم

                                                                   پس منتظر نظراتتون هستملبخندلبخندنیشخندنیشخندماچماچ

 

niniweblog.com



موضوع :
تاريخ : شنبه 19 شهريور 1390 | نویسنده : هلیا
بازدید : 758 مرتبه

بی مقدمه شروع میکنم .من از اول تابستون برای دریافت کتاب های درسی ثبت نام کردم وقرار است که پس

سه ماه انتظار شیرین در روز بیستم  یعنی حدود دو روز دیگر بروم و کتاب هایم را تحویل بگیرم و از این موضوع

خیلی خوشحالم چون دوست دارم زود تر بفهمم که قرار است امسال در مدرسه چه درس هایی بخوانم .

کم کم تابستون هم در حال به پایان رسیدن است  ولی من باز هم خوشحالم چون دوباره به مدرسه میروم

وسرم گرم می شود چون توی تابستان با اینکه دو تا کلاس می رفتم ولی باز هم حوصله ام سر می رفتم.

این جمله رو هم از ته قلبم میگم  که دوست دارم این دوران مدرسه ام تا اخر عمرم ادامه داشته باشه.

 

niniweblog.com



موضوع :
بازدید : 1938 مرتبه

زنی پسرش را برای یادگیری آهنگری نزد آهنگر گذاشت. یکی دو روز گذشت . روز سوم آن زن به کارگاه آمد و

گفت :به فکر شاگرد دیگری باشید پسرم از امروز نخواهد آمد.

آهنگر گفت :چرا ؟ چه شده ؟

زن گفت :هیچ. چون پسرم آهنگری راکاملا یاد گرفته و آمدن و رفتنش جز کفش پاره کردن فایده ای ندارد.

استاد تعجب کرد که چه طور دو روزه آهنگری را یاد گرفته است !

زن ،مغرور از داشتن پسری هوشمند ،خندید و گفت:او می گوید آهنگری  کاری ندارد ،آهن را پهن کنی بیل

می شود و دمش را بکشی میل می شود!

استاد که از خنده به خود می پیچید گفت :راستی که عجب پسر نا قلایی است !

خودش که یاد گرفته هیچ ،به ننه اش هم یاد داده !

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
درباره وبلاگ

چهار آفريده ي آسماني؛ ستايش گرِ خورشيد بودند، و خورشيد مادرِ هفت آسمان؛ تابشي از خويش افروخت، و پيكرِ زيبايِ بانويي ، به نام (هليا) را پديد آورد. باد، سروديِ شبانه و لالايي شد، براي خواب بانويِ آسماني آب، چشمه يي پر از تازش ، برايِ بانو هليا ساخت. خاك، شادمان، كه بانو، بر آن گام خواهد گذاشت. آتش پيچشي ساخت، به ژرفايِ آفرينش، كه گرمايِ درونيِ بانو، در آمدنش، به زمين باشد. گياهان، تك گُلي را شكوفا كردند، تا بر زلفِ هليا نشيند هلیا دختر آفتاب است

آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 8 نفر
بازديدهاي ديروز : 103 نفر
بازدید هفته قبل : 203 نفر
كل بازديدها : 48765 نفر
امکانات جانبی
Myspace Backgrounds